سيد ظهير الدين مرعشى

6

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

به بارگاه روم و طرفى را جهت تو معيّن كنم كه دنيا به آن نمىارزد كه خاطر برادرى را چون قباد برنجانى . جاماسب بدان راضى گرديد به اندك زمانى لشكر خزر را تفرقه كردند . آن نايب به عهد خود وفا كرد . مطلب را به عرض قباد رسانيد . بعد از مشورت ولايت در بند و ارمنيّه و تبريز را به جاماسب تفويض كردند . و چون جاماسب در ارمنيّه مقام ساخت به سقلاب و خزر تاخت كرد و آن حدود را مستخلص گردانيد . و آنجا متأهّل شد و از او فرزندان آمدند . * * * در اين كتاب شرح احوال جاماسب و آل باوند و سادات عظام ثبت خواهد افتاد . حال مىپردازيم به بقيّهء قصهء قباد و سوخرا و وفادارى فرزندان سوخرا با انوشيروان پسر قباد . چون قباد به قوّت و استمداد سوخرا تمكّنى تمام يافت . به سبب سياست حاسدان سوخرا از مرتبهء نيابت فرو آمد و شاپور را به جاى او گذارد تا در عرب مثال گشت : « خمدت ريح سوخرا و هبّت لسابور ريح » . اطرافيان قباد روزبه‌روز از سوخرا نقلها مىكردند و او را از نظر شاه مىانداختند . بالاخره سوخرا مجبور شد نه پسر خود را برداشته به طبرستان برفت . قباد جمعى را برگماشت تا به تدبير سوخرا را در آنجا كشتند ! فرزندان آن حال را مشاهده كردند از طبرستان رحلت نمودند و به بدخشان رفتند ، و در آن ولايت املاك خريدند و ساكن شدند تا بعد از چهل سال كه قباد از سراى فانى رخت بربست . فرزند خلف او انوشيروان عادل در حسرت و ندامت آن بود كه آنچه پدر در حقّ سوخرا كرد نيك نبود و حقّ خدمت او را نشناخت و به اطراف جهان به طلب فرزندان سوخرا مىفرستاد تا پيدا كرده در حق آنها عنايت فرمايد . غرض كه در ايام دولت انوشيروان ، خاقان ترك به خراسان و طبرستان تاخت كرد . انوشيروان لشكر عظيم جمع كرد و به دفع او قيام كرد . چون هر دو لشكر به هم رسيدند و از طرفين صف بركشيدند ناگاه چند هزار سوار آراسته با علمهاى سبز و سلاحهاى خوب